![]() |
![]() |
|
| اجتماعی-فرهنگی |
|
هوالمحبوب دیشب به اتفاق آقامون و مهمونش نشسته بودیم و آقامون میخواست با پسر عموش که مهمونمون بود بازی کنند اونم با دسته بازیهای جدیدی که خریده بودند که موبایلش زنگ خورد .اولش آروم بود بعدش لحنش عوض شد احساس میکردم اتفاقی افتاده .به اون طرف میگفت الان خونوادش کجان؟ مگه میشه ؟ و هر لحظه رنگش به سفیدی می رفت بعد از جند دقیقه ای که گذشت ارتباط قطع شد و رو به من که بیقرار شنیدن بودم گفت:آسا تصادف کرده مرده. احساس کردم شوخی بدی با من شد هنگ کردم اما وقتی که با چند نفر دیگه از همکاراش رفتند کلا نتری نزدیک جایی که تصادف کرده بودیه سر هم رفتند خونش فهمیده بودند واقعییت داره .آقامون میگفت سر شب با هم صحبت کردند حالش خوب بوده اما نمی دونست که اجل همین نزدیکی است بیچاره زنش و بچه سه چهارسالش.اون نامردی هم که بهش زده هم ولش کرده رفته هم موبایل و کیف پولشو هم برده به معنای واقعی غارتش کردن. واقعا توی این دنیای به این بزرگی آدمیزاد به چی اطمینان میکنه که اینقدر برای زندگی راحت میجنگه آدما که با برخورد یه سنگ به سرشون می میرند.واقعا همون جوری که خدا از رگ گردن به ما نزدیکه اجل هم از رگ گردن به ما نزدیکتره. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:53 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب روزی مجنون از روی سجاده شخصی عبور کرد مرد نماز را شکست وگفت: مردک!در حال رازو نیاز با خدایم بودم چرا این رشته را بریدی؟ مجنون لبخندی زد وگفت: من عاشق بنده ای بودم وتورا ندیدم تو عاشق خدا یودی چطور مرا دیدی؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:9 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آیندهاش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چیزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت. یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد: یک کتاب مقدس، کشیش پیش خود گفت: «من پشت در پنهان میشوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدام یک از این سه چیز را از روى میز بر میدارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست. اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آن هم بد نیست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد، یعنى آدم دائمالخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.» مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت میزد کاپشن و کفشش را به گوشهاى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که میخواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آنها را از نظر گذراند. کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد... کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت: « خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سیاستمدار خواهد شد! » |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 20:38 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب می دانم تا به حا اینگونه نامه ها را بارها وبارها دیده اید قدیمترها این نامه ها در منازل می انداختند و تازگیها در داخل کتابهای دعای مساجد وامام زاده ها به وفور می توان دید .اما مساله این است تا کی قراراست چنین خرافاتی را در بین مردمی که ادعای روشنفکری می کنند ببینیم.؟! حال هم که فضای اینترت و سایبری آمده مردم اینگونه حرفها را وارد این فضا کرده اند. امروز یکی از وبلاگ نویسان متن یکی از این نامه ها را برای من فرستاد که درکمال ناباوری از من در خواست انتشار آن را دارد که متاسفانه در این متن خرافات نام ائمه معصومین (س) را هم ذکر کردند آنهم برای اینکه به دل مردم بیشتر بنشیند. ومتن نامه ای که به دست من از طریق همین اینترنت رسیده: سلام این پیام امروز تو وبلاگم اومد منم بهش عمل کردم.. بخونش این پیام مال من نیست ولی بخونش: تو رو به امام زمان قسم می دم این پیام رو بخون.دختری از خوزستانم که پزشکان از علاجم نا امید شدند.شبی خواب حضرت زینب (س)را دیدم در گلوم اب ریخت شفا پیدا کردم ازم خواست اینو به بیست نفر بگم. این پیام به دست کارمندی افتاد اعتقاد نداشت کارشو از دست داد.مرد دیگری اعتقاد داشت 20 میلیون به دست اورد. به دست کس دیگری رسید عمل نکرد پسرشو را از دست داد.اگه به حضرت زینب اعتقاد داری این پیامو واسه 20 نفر بفرست............ 20 روز دیگه منتظر معجزه باش. حال خودتان قضاوت کنید؟؟!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 14:27 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب امتحان ارزیابی پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد. پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟ زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد ! پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد! زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا" راضي است. پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت. مجددا" زن پاسخش منفي بود. پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم. پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند چطور است که ما هم گاهی کارهای خود را ارزیابی کنیم؟؟!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 11:41 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب جوانی با چاقو وارد مسجد شد وفریاد زد که آیا در بین شما مسلمانی هست یا نه؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردندو سکوت در مسجد حکمفرما شد.بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخاست و گفت: آری من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت : با من بیاو پیرمرد با او از مسجد بیرون رفتندو دور شد. مرد جوان با اشاره به گله گوسفندی گفت: که تصمیم دارد همه آنها را قربانی کندو بین فقرا تقسیم کند.وبه کمک احتیاج دارد. پیرمردو مرد جوان مشغول بکار شدندپس از مدتی پیرمرد خسته شد و رو به جوان گفت:که به مسجد باز گردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد جوان باچاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و مجددا پرسید:آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟؟ افراد داخل مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را به قتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند .پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت:چرا نگاه می کنید به عیس مسیح قسم کسی با چند رکعت نماز مسلمان نمی شود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 15:34 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب امام جمعه بیاید
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 0:12 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب هردم به گوشم می رسد آوای زنگ قافله این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله یک زن میان محملی اندر غم و تاب و تب است این زن صدایش آشناست ای وای من این زینب است فرارسیدن ایام حزن واندوه عزاداری اباعبدالله (ع)تسلیت باد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1390ساعت 23:48 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب جعبه طلایی خرافات سلطه گري را گفتند چه خوری ؟ گفت: گوشت ملت گفتند:چه نوشی ؟ گفت: خون ملت............ گفتند: چه پوشی ؟ گفت: پوست ملت وی را گفتند از چه راه اینها را بدست میاوری ؟ گفت: از جهل مردمان! گفتند، ازجهل چگونه نگهداري و مراقبت ميكني؟ گفت در جعبة طلائي خرافات |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 13:45 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 16:18 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب * به سلامتي کسي که وقتي بردم گفت :
*به سلامتي لرزش دست هاي پير پدر
*کمپوت باز کرديم بخوريم ، به مامانم ميگم : مامان فکرکنم مزش عوض شده ...ميگه : آره
*به سلامتي همه باباهايي که رمز تموم کارتهاي بانکيشون شماره شناسنامشونه...
*به سلامتي کسي که ديد تو تاکسي بغليش پول نداره
* به سلامتی مداد پاک کن * به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره مادره...
به سلامتي همه اونايي که مثل گل آفتابگردان هستند با تشکر از آقای منصوری |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 15:8 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب معلمی شاگردش را برای خواندن انشااش که در مورد "علم بهتر است یا ثروت " بود به کنار تخته خواند. او با خجالت بسیار بلند شد و گفت که ننوشته است .معلم پس از تنبیه وی با خط کش چوبی اورا تا آخر زنگ پهلوی تخته نگه داشت. شاگرد در حالی که دستهایش را از درد به هم می مالید زیر لب گفت:آره که ثروت بهتر است چون می توانستم دفتر بخرمو بنویسم .............. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 0:43 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب
روزها یکی یکی می آیند و می روند.یکروز روز تولداست یکروز روز سالگرد آشنایی است روز دیگر روز ورود به دانشگاه وخیلی روزهای دیگر. یک روز هم روز مادر است ویک روز هم روز پدر . اکثر مردم با گل وشیرینی وخرید هدیه ای به دیدار پدر ومادرانشان رفته و دست آنها را می بوسند و از آنها به خاطر زحماتی که در طول زندگیشان برایشان کشیده اند تشکر می کنند.اما در همین شهر پدر ومادرانی هستند که چشم انتظار ماییند.شاید تنها ترین انسانها باشند. البته که اینچنین است اگر تنها نبودند در سرای سالمندان چه می کردند.؟؟؟!!! فرزندان با غیرت آنها چگونه توانستند که چنین حرکت بیرحمانه ای انجام دهند. مادری که شبها بالای سر فرزندش بیدار نشسته وزمانی که تمایل داشته استراحت کند مجبور بوده که فرزندش را آرام کند وشیر دهد.حال که وقت بازی کردن با نوه هایش است باید در کنج سرای سالمندان باشد!!! جه مهربان و رئوف است این مادران وپدرانی که فرزند خود را نفرین نکرده وهمچنان او را دعا می کند. وای برکسی که با پدر ومادرش چنین کند. کاش ما بتوانیم قدر شناس خوبی برای پدر ومادرمان باشیم .به دیدار پدر ومادران منتظر در سرای سالمندان برویم شاید دل آزرده آنها تسکین یابد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 15:41 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب دیشب در گفتگوی ویژه خبری محمود احمدی نژاد رییس جمهور کشورمان حضور یافتند و در مورد یارانه ها و وزرا و کارهای انجام شده دولت مخصوصا در بحث اققتصاد و تولید حرفهایی زدند.وقول دادند تا دو سال دیگر کسی بی خانه نباشد و بحث اصلی کشور از این به بعد جوان واشتغال باشد. در آخر هم از از ولایت فقیه دفاع جانانه کردند وگفتند که ریشه ای و اعتقادی مخصوصا قلبی ولی فقیه را دوست دارندوبه ایشان احترام می گذارم واعتقاد دارم...... ولی من چند سوال دارم ۱-شما دو سه هفته پیش هم رهبری عزیزمان را دوست داشتید وبا اعتقاد قلبی که به ایشان داشتید با وزرایی که ایشان حکم به ماندنشان داده بودند مخالفت می کردید یا دیشب قلبا به ایشان علاقه مند شدید...؟ ۲-نظر ایشان در مورد دوست چند ساله اتان -که شما در خدمت ایشان هستید و با جان ودل اوامر ایشان را اجرا میکنید منظور اسفندیار جون مشایی است- می دانید....؟شما که دیشب ادعا کردید ما با رهبرمان دوست هستیم...!!!! ۳-چگونه در قلب شما هم اسفندیار جون قرار می گیرد هم حب به ولایت فقیه؟؟؟ ۴- این پولهایی که اسی جون همینطور دارند حیف ومیل می کنندو عده ای را به مکه می فرستند و در بعضی جاها هتل و مکان گردشگری می سازند و برای تیلیغات ۲ سال آینده زمینه ومخصوصا رای جمع میکنند از ارث پدر شان است یا از ...... ۵- اسم ایشان هم جزولیست مفسدین اقتصادی قرار می گیرد یا فامیل بازی و رییس دفتر و دوست جونی واین حرفاست...؟؟؟ ۶-اگر امکان دارد تعدادی از جوانهای فامیلهای ما رو هم سر کار ببرد تا این چند سالی که از زمان فارغ التحصیلیشان می گذرد را جبران کنند و در مقابل چشمان پدر و مادرشان بیشتر از این خجالت زده نباشند زیاد نیستند به تعداد انگشتان دستم هم نمی رسند. ۷-قیمت دلار در چه حال است؟؟؟؟ ۸-۹-۱۰و......... سخن آخر والله مخاطبین سخنان دیشبتان انسان بودند مخصوصا نیمی از آنها انسانهای با سواد و فرهیخته... راستگویی هم چیز خوبی است ۲۴ میلیون رایی که این ملت به شما دادند به خاطر چشم وابرویتان بود ....!!!نه جانم فقط وفقط به خاطر گوش به فرمان بودنشان به ولی فقیه بود ما مردم ولایت پذیریم پس شما هم گوش و چشم و دلت را به رهبر انقلاب و ولی فقیهت بسپار تا گمرا ه نشوی ولا غیر. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 16:19 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب
سیدعلی لب تر کند جان را فدایش می کنم. دیشب چیزی رادیدم که در تمام عمر ندیده بوم. بزرگ مردی را دیدم که دلشکته بود. دلشکته از کسی که برایش کارها کرده بود. نمی دانم این دل بزرگ را شکستند چه عایدشان شد.......؟؟؟ آیا بعضی ها اینقدر ارزش داشتند که به خاطرش چنین کار زشتی را مرتکب شوند.....؟؟؟؟ واقعا ما به کجا می رویم......؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:6 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب من اهل سیاست نیستم. من اصلاْ از سیاست چیزی نمی دانم. ولی در خصوص ارتباط دکتر محمود احمدی نژاد و اسفندیار رحیم مشایی نظری بر خلاف نظرات همه سیاسیون دارم. من معتقدم این احمدی نژاد است که دست از سر مشایی برنمی داره. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:51 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب روز ارتش بر دلاور مردان ارتش جمهوری اسلامی مبارک باد. این روز بزرگ را هم به داماد عزیزمان تبریک میگم. خدا قوت علی آقا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 15:18 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب یا رضا دلوم تنگ اومده شیشه دلوم یا رضا زیر سنگ اومده
آقا جان میشه مارو بطلبی...... آقا جان میشه غریب نوازی کنی..... آقاجان میشه یه نگاه بندازی....... یعنی میشه....... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 14:27 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب سال نو بر همگی مبارک آرزوی من این است در این سال خرگوشی زندگی همه عزیزان رو به جلو جهش داشته باشد . وآرزوهایشان تند تند برآورده شود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 20:21 توسط ساقی |
|
|
عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود شرط می بندم زمانیکه نه زود است و نه دیر مهربانی حاکم کل مناطق می شود به امید ظهورش ، بر قامت دلربای مهدی صلوات |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 3:50 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب خدایا! هرگز نگویمت که دستم بگیر! عمریست گرفته ای ...رهایش مکن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 23:49 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب
بالاخره با بارش باران وبرف برهمه مسلم شد که زمستان آمد. باران وسردی بعد از آن از هر چیزی برایم لذتبخش تر است. برف وزیباییهای آن هم که جای خود رادارد.یاد روزهایی که چندان هم دور نیست بخیر. یاد آدم برفی که با اکرم ومحمدعلی ساختیم .یاد برف بازی بعد از آن بخیر . یاد آن گوله برفیهایی که به هم پرتاب میکردیم.عکس یادگاری که باآدم برفی انداختیم.ای ....... وحالا تهران وچندین شهر ایران سفید پوش است ومن هنوز نتوانستم مثقالی از این برف راببینم ولمس کنم.سفیدی برف مصداق پاکی وزیبایی است.اما اگر دستان خود رادر برف فرو کنی وچند دقیقه ای را صبرکنیم سوزشی خاص را احساس میکنی.سوزشی که تا استخوانت را میسوزاند. و این سوزش زمانی به اوج خود میرسد که تو جیزی برای گرم کردن دستان خود نداشته باشی. همین برف زیبا تورا میلرزاند و کم کم میکشد. نمی دانم چرا از برف نوشتم وعاقبت تنها ماندن در برف. شاید به این دلیل که برف مثل این دنیا فریبنده است.شاید مثل دوستی می ماند که تو خیلی دوستش داری اما او در دلش آرزوی نابودیت را میکند. شاید چون فریبنده ترین چیزی است که تو تصورش را نمی کنی........... کاش ما بتوانیم برای هم مانند برف زیبا باشیم اما کشنده ونابودگر نباشیم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 0:19 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب
کاروان اسرا بعد از سختیهای فراوان و با رنج و مهنت وارد شام شد. و شامیان بد سرشت با آنها چه کردند. سنگها بود که بر سر آنها فرود می آمد. باران آتش از آسمان می بارید و آنان که خود دین فروش تراز همه بودند بر پای سرهای بریده رقصیدند. واین زینب بود که علی وار از کودکان و زنان محافظت کرد. خود را سپر بلای بچه ها کرد هرجا دستی بلند بود برای سیلی زدن این زینب بود که صورت جلو می آورد.هر جا تازیانه ای فرود میآمد.این بدن مبارک زینب بود که نیلی میشد.اما دریغ از رحم و مروت شامیان . ای وای بر شامیان .بازار بریده فروشان را باید ویران کرد دخترکی که شانه های پدر بود جای او در مجلس شراب چه میکرد........... و این سر بریده بر نی بود که ندای مظلومیت و اناالحق سر داد تا قیامت کسی نماند که این ندا را نشنود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم دی 1389ساعت 18:20 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب سلام برکسی که برای جنگ نیامده بود.کسی که فقط پیام آور بود .غریب وتنها . غریب وتنها .غریب وتنها...... السلام علیک یا مسلم بن عقیل
این محرم با همه محرمهای عمرم فرق میکنه سدنای کوچکم برای اولین باز به عزاداری می رود.امیدوارم خدا به واسطه معصومیت وپاکی این طفل بی گناه نگاه خاص به من بیندازد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 22:29 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب
تا که پرسیدم زمنطق عشق چیست؟؟؟ در جوابم اینچنین گفت و گریست!!! لیلی و مجنون همه افسانه است عشق تفسیری ز زهرا و علیست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 15:35 توسط ساقی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 22:1 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب
آمدم ای شاه پناهم بده خط امانی ز گناهم بده ای حرمت ملجا درماندگان دور مران از در و راهم بده
.................... یه نگاه مرا بس است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 10:4 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب همه جای شهر پر شده از گربه ها . جرات نداری تو کوچه پا بذاری از زیر ماشین و از روی چینه دیوار و از سطل آشغالی میزنن بیرون.جالب هم این است که در رنگهای مختلف و در اندازه های متفاوت قابل رویت هستند. اگر هم از منزل بیرون نروی صدای دوئل آنها را از کوچه خواهی شنید. شبها هم که در خواب ناز هستی با آژیر ماشینهای همسایگان که از پریدن گربه روی آنها بلند شده به هوا خواهی پرید. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 21:52 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب ماه رحمت الهی فرارسیده. خدا منتظر ماست.تا صدایش بزنیم عاشقانه و پر سوزتر از همیشه. وچه بیچاره است کسی که از این فرصت استفاده نکند. به یاد هم باشیم تا خدا هم به یادمان باشد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 11:53 توسط ساقی |
|
|
هوالمحبوب امروز تولد من است سومین تولدی که من در کنار پدر ومادرم نیستم .اما امسال با همه سالها فرق می کند چون امسال سدنای کوچک من تولدم را به من تبریک می گوید واین هدیه آسمانی زندگی را برای من شیرین تر از همیشه کرده است. تولد رابه خواهر مهربانم اکرم خانم هم تبریک می گویم .ان شاالله که زندگی جدیدش پراز شادی و خوشبختی باشد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 10:53 توسط ساقی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سیدعلی لب ترکند جانم فدایش میکنم.
|
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی فرهنگی خاطره |
|
RSS
|